تبلیغات
☼♫12handsome wolves♫☼ - Live Again
EXO-K + EXO-L + EXO-M = ONE
☼♫12handsome wolves♫☼
دوشنبه 21 بهمن 1392 :: نویسنده : Hamta EXO-L♥Luhan
سلامی چو بوحالتون خوبه؟؟؟؟به من چه آخه

خب دوستان این پست مربوط میشه به یه وان شات.یه وان شات خیلی خوشگل و احساسی که معصومه جونم برای تولدم نوشته بود...ببخشید اگه یکم دیر گذاشتمش چون زیاد وقت پست گذاشتن نداشتم.به هرحال برید ادامه و نظر فراموش نشه پلیز



چندسالی میشه که از اون اتفاق میگذره... ولی هنوز هم جای اون زخم روی قلبم خودنمایی میکنه

هیچوقت فکرشو نمیکردم که زندگیم اینطوری  تموم بشه... اون همه خاطره رو چطور میتونم فراموش کنم  ... وقتی هنوزم عاشقشم ... کاش میتونستم کاری کنم که برگردی

صدای باز شدن در تنهاییمو بهم زد ...

- سلاااااام ما اومدیم

لبخند ساختگی ای رو لبام نشست...شاد و سرزنده بودن...مثل همیشه ولی کریس مثل قبل نبود...

سهون: بهتری لوهان؟!

- آره...شماها خوبین؟!

بکی: الان واقعا نگران مایی؟! وای خدا ممنون یکی پیدا شد

- تو هم واقعا عقلتو از دست دادی

بچه ها شوخی میکردن که حال و هوای من عوض بشه... واقعا از مهربونیاشون ممنونم... ولی آشوبی که تو دلمه آروم نمیشه

پرستار: وقت ملاقات تموم شد... لطفا زودتر بیمار رو تنها بذارین

بکهیون با همون لبخند همیشگیش به پرستار نگاه میکرد و وقت بیشتری واسه موندنشون میخواست... ولی پرستار به هیچ وجه راضی نمیشد

چانی: بیا پسر... زور نزن انقدر... فردا بازم میایم پیشش

از کاراشون خندم میگرفت... دوستای خوبی دارم...^^

تاءو : بلند شین دیگه... داداشی بازم میایم پیشت

- باشه...منتظرتونم

همه داشتن یکی یکی از چهارچوب در رد میشدن...

- کریس...!!!

کریس: ها؟؟!!

- یه لحظه...!!!

کریس: چیزی شده ؟!

- اینو من باید بپرسم...حالت خوبه؟!

-آره خوبم...

- ولی صورتت چیز دیگه ای میگه...همینطور چشات

- چیزی نیست.... یه سرما خوردگی کوچیکه...نگران نباش...من دیگه میرم

 - مواظب خودت باش

دوباره سکوت محض تو اتاق حاکم شد...!!!

همتا/

نمیدونم چرا باز اون خاطره ها واسم زنده شد... دوست داشتن کسی که دوست داره حماقت نیست... نمیدونم چرا باید ازم بخوان که کارای طبق میل اونارو انجام بدم

فلش بک (دوسال قبل)

- مامان...!!! این حرفا یعنی چی؟! منظورت چیه که دیگه نمیتونم به اون دبیرستان برم؟!

مامان: خواسته پدرته... منم اجازه ندارم برخلاف میلش رفتار کنم... پس یا به این رابطه بچه گونه پایان میدی یا باید از اون دبیرستان منتقل بشی و بریم به یه شهر دیگه... این خواسته پدرته

- خب برای چی؟! مگه اتفاقی افتاده؟!

مامان: همین که گفتم .... بهتره فکراتو بکنی دخترم...تو که میدونی بابات میتونه هرکاری بکنه ها؟؟!!

- ولی مامان این انصاف نیست... چرا دارین با زندگی من بازی میکنین؟! مامان من اون پسرو دوست دارم... لوهان تمومه زندگیمه.... مامان خواهش میکنم

بابا: دیگه تمومش کن... همین الان برگرد به اتاقت...

بدون هیچ حرفی....با یه نگاه پر از تنفر و خشم برگشتم به اتاقم...همین اتاقی که الان واسم زندونه...

پایان فلش بک

لوهانم... دلم خیلی برات تنگ شده... هنوزم بهت فکر میکنم... نمیدونم کجایی و چیکار میکنی...فقط دلم میخواد بازم ببینمت

نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم... زندگیم همش اجباره... یه عروسک خیمه شب بازیم واسه همه... لوهانم...من...آخه من... گریه ام اجازه نمیده... !!! بازم سرمو میذارم روی بالشتمو به خودم بد و بیراه میگم....لعنت به این زندگی

لوهان/

خدایا چرا من؟!چرا باید زندگی من باشه که اینطوری تموم میشه... میخوام قبل از مرگم یه بار دیگ ببینمش... خیلی دلم براش تنگ شد... بازم همراه گریه هام خوابم برد... دارم خواب میبینم...آره اینجا همون پارکه... چرا اینجام؟!

- اوپا...!!!

به طرف صدا برمیگردم... اوه خودشه... بازم همون کابوس همیشگی... با لبخند به طرفش میرم

- سلام عشقم... وای عجب خوشگل شدی

بازم مثل همیشه یه لبخند از سر خجالت تحویلم داد... اومد محکم دستامو گرفت...

همتا: بیا بریم

اوه نه... این کابوس همیشگی نیست... ولی خیلی آشناست...

منم با لبخند همراش میرم... بین راه هیچ حرفی نزد... تا اینکه رسیدیم به وسط پارک... هیچ کس اونجا نبود... آره این همون جایی که ازم خداحافظی کرد....درست همونجاست...هوا هم مثل همون روز آرومه... یه نسیم آروم درحال وزیدنه...روبه روم می ایسته و مثل همون روز حرفشو میزنه

همتا: لوهان... من باید از این دبیرستان برم... احتمالا میریم به یه شهر دیگه... خودمم هنوز نمیدونم کجا... ولی حتما میریم

- چرا؟! اتفاقی افتاده؟!

همتا: اومدم ازت خداحافظی کنم...چون دیگه قرار نیست همدیگرو ببینیم

- منظورت چیه؟!

- بیا همینجا همه چیو تموم کنیم

- این چه حرفیه؟! داری باهام شوخی میکنی...همتا!!! چرا ؟!

- خواست بابامه...باید قبول کنم... خواهش میکنم سوال دیگه ای نپرس

- همتا...!!! چطور میتونی انقدر سرد برخورد کنی...این چه خواسته ایه که ازم داری... واقعا فکر کردی من میتونم......!!!!

تحمل دیدن اشکاشو نداشتم... دلم نمیخواست دوباره مثل قبل تنها باشه... اشکای خودم واسم اهمیت نداشت ولی چشمای اون نباید خیس میشد...هیچوقت

همتا: متاسفم ... واقعا متاسفم....!!! نزدیکم اومد و دستای مهربونشو دور کمرم حلقه کرد...منم محکم سرشم رو سینه ام فشار میدادم... دلم نمیخواست هیچوقت اون لحظات تموم بشن

آروم خودشو ازم جدا کرد...

همتا: من دیگه باید برم... سعی کن فراموشم کنی و یه زندگی جدیدو شروع کنی... خداحافظ عشق همیشگی

و کمکم از دید من خارج شد... و من هیچ کاری جز اشک ریختن نمیتونستم انجام بدم

صبح با صدا پرستارا از خواب بیدار شدم...

- اه...چه نوری...میشه خاموشش کنین اذیتم میکنه

دکتر: تا چند دقیقه دیگه عملتون شروع میشه... امیدوارم عمل خوبی داشته باشین

همتا/

دوباره صبح شد....اههههه خسته شدم از این زندگی تکراری...صبحانمو نیمه کاره رها کردم و کیفمو برداشتم ...

- من دارم میرم

سریع از خونه اومدم بیرون... حوصله نصیحتهای مامانو بابارو نداشتم...

- همتا...!!!!

سرمو به طرف صدا برگردوندم

- اوووه....تو اینجا چیکار میکنی کریس؟؟!!!

کریس: اومدم تا یه چیزی بهت بگم...دنبالم بیا

به طرف ماشینش حرکت کردیم

کریس: همتا..!!! از دیروز تا همین الان داشتم دنبالت میگشتم...فقط به خاطر اینکه لوهان داداشمه...

- چیزی شده؟! اتفاقی افتاد؟!

- باهام میای یا نه؟! میای که برگردی پیش لوهان؟!

- من اگه میتونستم اصلا تنهاش نمیذاشتم... فکر کردی چطور با  بابام رو در رو بشم؟!

- آره... من اینکارو میکنم

- چطوری؟! اصلا چی میخوای بگی؟!

- واقعیتو...

نمیدونستم چی در جوابش بگم... با شنیدن اسم لوهان قلبم تندتر میتپید... دوست داشتم همون لحظه به طرفش حرکت کنم و دوباره ببینمش

کریس: میخوای چیکار کنی؟! میای؟!

 یه نفس عمیق کشیدم و باکمال میل گفتم: آره...میام

کریس ماشینشو روشن کرد...

- کریس..!!! چطوری پیدام کردی؟!

- گفتم که... از دیروز دارم دنبالت میگردم... لوهان چند روزه بیمارستانه

از چیزی که شنیدم مطمءن نبودم...

- چه اتفاقی واسه لوهان افتاده...خواهش میکنم بهم بگو

- یه مشکل قلبی... امروز عمل داشته... فکر کنم تا ما برسیم عملش تموم میشه

- وای خدای من... چرا بهم چیزی نگفتن...چی دارم میگم... چرا باید به من میگفتن

- اینم بگم که هیچکس از بودن من با تو خبر نداره... ممکنه از دیدنت شوکه بشن.

- چرا اومدی بهم خبر بدی؟! بعد از 2 سال؟!

- چون لوهان بهترین دوستمه و نمیخوام مثل من از زندگیش متنفر بشه

تا خواستم حرفی بزنم کریس صدای آهنگ تو ماشینشو زیاد کرد... " معجزه ی دسامبر"

بیمارستان

برای دیدن دوبارش لحظه شماری میکردم... وقتی دوستای لوهان تو بیمارستان باهام برخورد کردن به جز سلام چیزی نگفتن... نمیدونم چرا..!!

شیومین: لوهان عمل موفقیت آمیزی داشته ولی هنوز بهوش نیومده

کریس: باید منتظر موند

روی صندلی نشسته بودیم... یه پرستار از اتاق با سرعت اومد بیرون... نمیدونم این حس عجیب چرا دست از سرم برنمیداره...

چانی: چیزی شده دکتر؟!

-ظریب هوشیاریش مناسب نیست... واسش دعا کنین

اوه...چی داشت میگفت... نه لوهان...من برگشتم..به خاطر تو...خواهش میکنم...نههههههههه

به سمت دکتر رفتم... با هق هق گفتم: آقای دکتر...خواهش میکنم کمکش کنین... خواهش میکنم نذارین تو همین وضع بمونه... خواهش میکنم

دست و پام میلرزید...توان نگه داشتن دستای دکتر رو نداشتم...روی زمین نشستم و تو اون لحظه به جز برگشتنش چیزی نمیخواستم...

پرستار: آقای دکتر بیمار به هوش اومدن

واقعا چیزی که میشنیدم درست بود... خدایا ممنونم ازت

دکتر: وضعیت عادیه... فعلا جای نگرانی نیس

- میتونم برم داخل اتاقش؟!

دکتر: الان نه...

- خواهش میکنم دکتر...ممکنه دیگه نتونم ببینمش

- آه...باشه...فقط سریع بیا بیرون

- چشم...ممنونم

با عجله به سمت اتاقش دوییدم و وارد اتاق شدم...بادیدن لوهان تو اون وضعیت دلم بدرد اومد...عزیزم...تو نباید اینجا باشی...هنوز واست زوده که بخوای رو تخت بیمارستان بخوابی

کنار تختش روی صندلی نشستم... دستاشو بین دوتا دستام گرفتم

- هنوزم گرفتن دستات بهم آرامش میده...سلام عزیزم.. بیدارشو ببین کی برگشته... اوه...یعنی از دیدنم خوشحال میشه؟! هنوزم دوسم داری؟! دلم خیلی واست تنگ شده بود...دلم واس صدات تنگ شده ... خواهش میکنم زودتر بیدار شو

یه بو.سه به دستش زدم و سرمو کنار دستش رو تخت گذاشتم... خسته نبودم ولی خوابم برد...خواب با آرامش...

- تو.... تو کی...هستی؟!

اون صدای....اوه...صدای لوهانه!!!

سرمو به طرفش برگردوندم

- لوهان !!! تو بیدار شدی؟!

لوهان : تو...اینجا چیکار میکنی؟! نکنه دارم خواب میبینم...اههه بازم اون کابوسهای مسخره

- نه ... این دیگه خواب نیست... دلم خیلی برات تنگ شده بود

- واقعا خودتی؟؟!!!! تو واقعا همتای منی و یه قطره اشک از کنار چشمش حرکت کرد

- باید از کریس تشکر کنم...اون منو آورد اینجا...

از جام بلند شدم... صورتمو به صورتش نزدیک کردم و به پیشونیش بو.سه زدم

- دوستت دارم...ممنونم که برگشتی... من میرم به پسرا خبر بدم





نوع مطلب : one shot، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 04:35 ب.ظ
I enjoy, lead to I found exactly what I used to be taking a look for.

You have ended my 4 day long hunt! God Bless you man. Have a great day.

Bye
سه شنبه 21 مرداد 1393 03:21 ب.ظ
کلا با زندگی همه توش بازی شده ، احسنت.این حاحج کریس ماهم که از قدیم ندیم دست به خیر داشته وحلال مشکلاته
Hamta EXO-L♥Luhan

آرررره حاج کریسلوهانم رو تخت بیمارستاندور از جونــــــــــش
چهارشنبه 30 بهمن 1392 05:28 ب.ظ
ووی ووی ووی مردم چه رمانتیکناک
بابای انی داشتی تو داستان
هله هله مبارکه
Hamta EXO-L♥Luhan


بابای عننننن منو لوهانمو از هم جداااا کرد
کیلیلیلیلی
سه شنبه 22 بهمن 1392 08:18 ب.ظ
اهم ...
آپم ... بیا =)))
یه چیز دیگه ... ایشالله سره فرصت موخونمش تا اینجا که خوندم خشند بود
Hamta EXO-L♥Luhan

اومدم
سه شنبه 22 بهمن 1392 06:05 ب.ظ
mahsa joon man kolan dastanam hamine
ye dastan dige ham dashtam mineveshtam engad ke gham dasht khodamam ashk rikhtam , akharesham delete kardamesh
Hamta EXO-L♥Luhan

عهههههههه؟؟؟؟چرا حذفش کردی؟؟؟؟؟اتفاقا من داستان غمگین دوست دارم
سه شنبه 22 بهمن 1392 06:03 ب.ظ
eeeeee....gozashtish??!!
Bale
dastet dard nakone azizam
Hamta EXO-L♥Luhan

آره عزیزم.مرسیییییییی دست خودت درد نکنه
سه شنبه 22 بهمن 1392 06:13 ق.ظ
دستت درد نکنه معصومه جووون خعلییییییییی قشنگ بود

مبارکت باشه همتا جونی
Hamta EXO-L♥Luhan


مرسییییییییییییی ایشاا... یبار با لوهان میایم جبران میکنیم
سه شنبه 22 بهمن 1392 06:11 ق.ظ

وووووووووووااای این چی بود دگ دلم ترکید
خیلیییییییییی فووول مرررررررگ بود ولی خدارو شکر اخرش خوب تموم شد
Hamta EXO-L♥Luhan

هی وای من.من رفتم تو رویا
سه شنبه 22 بهمن 1392 01:09 ق.ظ
cheghad ghashang bood avarin vay luhan cheghad asheghet bood abjiiiiiiiiiiiiiiiii
Hamta EXO-L♥Luhan

دست معصومه جونی درد نکنه
وااااااااااای آره لوهانم
دوشنبه 21 بهمن 1392 05:53 ب.ظ
بسیار احساسی و زیبا

اپم 2 تا فیک از کایسو
Hamta EXO-L♥Luhan

مرسی از معصومه جونم که نوشتش
اومدم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام دوستان.به وب من خوش اومدین^_^این وبلاگ برای EXO و EXO-L های عزیز ساخته شده.امیدوارم خوشتون بیاد.نظر یادتون نره ها 감사합니다


مدیر وبلاگ : Hamta EXO-L♥Luhan
نظرسنجی
Which?








برچسبها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

るぅちゃん時計



کد کج شدن تصاویر

WE Love KRIS Angel

کد حرکت متن دنبال موس

دریافت کد موزیک

کد حرکت متن دنبال موس

کد حرکت متن دنبال موس